بیست و سه ماهگی قند عسل خان
باربد قشنگم این مدت اونقدر درگیری روزمرگیهای خودم بودم که نشد ازت بنویسم حالا که فرصتی دست داده میخوا م برات جبران کنم البته این یه پست بدون عکسه اما بهت قول میدم که تو پست بعدی عکسای قشنگت رو برات بزارم
قند عسلم تو این مدت خیلی پیشرفت داشتی دایره لغاتت تقریبا کامل شده بیشتر کلمات رو درست میگی وتازگی جملات بیشتری میگی وبیشتر وقتها همه روبا حرفهاو کارات متعجب میکنی
.هنوزم که بیرون میریم دست کسی رو نمی گیری وواسه خودت بدو بدو راه میافتی و هیچ وقتم مسیرت با ما یکی نیست.عاشق بابا رضا هستی و وقتایی که بابات پیشته یا از سرو کولش داری میری بالا یا اینکه با دندونات بازوهاشو کبود میکنی
.صبحها که از خواب بلند میشی میگی مامان ندا صبحانه .همین که میل کردی میری سراغ عروسکات یا سبد حموم و هر چی دستت میاد میریزی تو ماشین لباس شویی.تازگی هم یاد گرفتی چطور تلفن رو روشن کنی هر کس زنگ میزنه دکمه فون رو میزنی و میگی الو سلام
وای که چه قدر خوردنی شدی .تو این مدت بجز دوتا دندونت همشون در اومدن البته به کمک بابایی که ازش به عنوان دندون گیر استفاده کردی
خوب اینم یه جورشه دیگه